مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

110

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

چون شب يكصد و هشتاد و دوم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، دهنش به صورت كيكى درآمد و قمر الزمان را از جاى نرمى بگزيد . از شدّت سوزش گزيدن از جاى بجنبيد و در پهلوى خود كسى را يافت . قمر الزمان را بسى عجب آمد و برخاسته ، راست بنشست و بر آن شخص نظر انداخت . ديد كه دختركيست چون گوهر درخشنده و از زلف سياه ، تودهء عنبر بر ارغوان شكسته ، چشمان مكحولش ، سرمشق سحر بابل و خال مشكينش ، پرهيزكاران را بلاى جان و آشوب دل ، چنان كه شاعر گفته : پيكرى بس دلستان و شاهدى بس دلربا * نازكى بس دلفريب و چابكى بس دل‌پذير دست و ساعد چون بلور و عارض و دندان چو دُر * زلف و ابرو چون كمان و غمزه و بالا چو تير چون قمر الزمان ، ملكه بدور ، دختر ملك غيور را بديد و حسن و جمال او را مشاهده كرد و ديد كه پيراهن بلندى مطرّز بطراز زرّين در بر كرده و قلّادهء مرصع از گوهرهاى قيمتى به گردن آويخته ، قمر الزمان را عقل ، حيران گشت و به دو مفتون شد . خواست كه بيدارش كند ، ملكه بيدار نگشت . از آن‌كه دهنش ، برو خواب گران كرده بود . پس قمر الزّمان ميگفت : اى حبيبهء من ، بيدار شو و مرا ببين كه كيستم . من قمر الزمانم . ملكه بيدار نشد و سر از بالين برنداشت . قمر الزمان ديرگاهى در كار او بفكرت رفت و با خود گفت : گمان من اينست كه پدرم همين دختر قمرمنظر را ميخواست بر من كابين كند . من از نادانى ، سخن پدر نپذيرفتم و سه سال ، عمر به بيحاصلى گذشت . اگر خدا بخواهد و بامداد شود ، با پدر بگويم كه همين زيباروى از براى من تزويج كند . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .